مذهب ازدیدگاه مارکس
مذهب ازدیدگاه مارکس
شالوده ی نقدغيرمذهبی عبارت از این است که :این انسان است که مذهب را می آفریندومذهب نیست که انسان را می آفریند ودرواقع مذهب خودآگاهی وعاطفه انسانی است که یاهنوزخودرانیافته ویاآن که تاکنون خودرادوباره گم کرده است
البته انسان ،موجودی انتزاعی نیست که خارج ازجهان لمیده باشد.انسان دررابطه باجهان بشر،حکومت وجامعه است.این حکومت وجامعه است که مذهب (یعنی) جهان آگاهی وارونه رامی سازد.زیراکه جهان وارونه وارونه است ومذهب،تئوری عمومی این جهان است،خلاصه ای ازدایره المعارف آن است،شکل عامه پسندمنطق آن است،جوهرشرف معنوی آن است،شوروحرارت آن است،تاییداخلاقی آن است،مکمل تشریفاتی آن است،بنیان کلی تسلی وتوجیه آن است.
مذهب تحقق افسانه ای ذات انسانی است زیراسرشت بشری دارای واقعیت حقیقی نیست.بنابراین مبارزه علیه مذهب،مبارزه مستقیم علیه آن جهانی است که عطرمعنوی آن،مذهب است.
فقرمذهب ضمن آن که بیان فقر واقعی است،درعین حال اعتراض علیه فقرواقعی نیز می باشد.
مذهب آه وفغان مخلوق درتنگناافتاده است،احساس به یک جهان بی احساس است.
همانطورکه روح یک کیفیت بی روح است،مذهب تریاک مردم است.مذهب به مثابه خوشبختی تخیلی مردم است واز بین بردنش به مثابه مطالبه خوشبختی واقعی آنهاست.
مطالبه کنارگذاشتن خیال پردازی هادرموردکیفیت آن است،مطالبه کنارگذاشتن کیفیتی است که به خیال پردازی هااحتیاج دارد.بنابراین نقدبرمذهب،نطفه نقدبرزخی است که جلوه قدس آن،مذهب است.
نقدبرمذهب انسان راازاشتباه بیرون می آوردتابه این ترتیب فکرکند،عمل نماید،واقعیت خودراهمچون انسان ازاشتباه بیرون آمده وبرسرعقل آمده ای ترسیم نمایدوبه این ترتیب به گردخودوبه گردخورسیدواقعی خویش بچرخد.تازمانی که انسان به گردخودبچرخد،مذهب فقط خورشیدتخیلی ایست که به گردانسان می چرخد.
بنابراین وظیفه تاریخ است که بعدازآنکه حقیقت آخرت ازمیان رفت،حقیقت دنیارامطرح سازد.