ئاریو2013/3/14

داستان
مردی قصد سفر داشت در راه به شهری رسید که یکی از دوستانش در آن شهر زندگی می کرد. وقی به شهر رسید خواست سری به اوبزند، پیش اورفت. نزدیک مغازه که رسید دید دوستش که استادی سنگتراش بود به زحمت مشغول بردن سنگی بسیار بزرگ وزمخت به داخل کارگاه است. عرق از سر و روی استاد جاری شده بود. نزد او رفت با کمک هم سنگ را داخل کارگاه بردند. بعد از سلام واحوال پرسی، از استاد پرسید: استاد پیر شده ای چرا این اندازه خود را زحمت می دهی؟ این سنگ بسیار بزرگ وسنگین است. خسته وبیمار خواهی شد.
استاد گفت: این آخرین کار من است،وبرایم خیلی مهم است.
گفت: می خواهی با آن چه کار کنی؟
استادگفت: در دل این سنگ زمخت وبزرگ فرشته ای اسیر است،می خواهم آن را آزاد کنم. در دل به استاد خندید وبا خود گفت: بیچاره پیر شده ونمی داند چه می گوید. از استاد خداحافظی کرد وبه سفر خود ادامه داد. بعد از یک ماه که برگشت دوباره گذرش برآن شهر افتاد.پیش استاد رفت ،وارد کارگاه شد. روی صندلیی نشست، در گوشه ای از کارگاه مجسمه ای رادید بیسار شگفت انگیز وزیبا .
گفت: استاد این مجسمه است یا فرشته؟ کی از آسمان نازل شده؟
استاد گفت: مگر نگفتم که در دل فلان سنگ فرشته ای اسیر است. این همان فرشته است که آزادش کرده ام. به استاد احسنت گفت،ورفت.