نیچه

نیچه ودین

نيچه در كتاب ‌«چنين گفت زرتشت‌» دين را به اژدهايی تشبيه می‌كند كه طی قرنها بر سرنوشت و تفكر انسان فرمان رانده است. اخلاق دينی و دستورالعمل‌هايی كه اين ارزشها برای زندگی انسان در نظر گرفته همچون جبری دروغين است كه مانع روشن بينی و شناخت و تكامل انسان است. بنابراين عامل اصلی محدوديت بينش انسان ، دين و ارزشهای ناشی از آن می‌باشد. راه انسان برای فرديت يافتن از مسير غلبه بر اخلاق دينی می‌گذرد و لذا بايد بر اين اخلاق دينی چيره گشت و آنرا بدور افكند تا بتوان به ‌«ابر انسان‌» تبديل شد و بر محدوديتهای بينشی انسان عادی فايق آمد. نيچه تاكيد می‌كند كه انسان بجای پذيرش يوغی كه اژدهای مسيحيت به گردن او نهاده و همواره بر او فرمان رانده است كه:        «تو مكلف به....‌» ، بايد به شيری تبديل شود كه بگويد: ‌«من می‌خواهم‌». اين نخستين پيش شرط گسستن از اخلاق دينی و گام نهادن در راه خلاقيت فردی و انسانی است. اما اين نيز برای تبديل شدن به فرديت قهرمانانه كافی نيست. بايد يك گام ديگر به پيش نهاد و از شير به كودكی معصوم تبديل شد. چرا كه ‌«كودك معصوم‌» نماد تولدی تازه و دست نخورده است. تولد تازه انسان به معنای آن است كه هيچ سنت و ارزش از پيش تعيين شده‌ای بر ذهنيت انسان نقش نه بسته است. ذهنيت كودك معصوم از هر گونه ارزشهای تحميلی مسيحيت مبراست و لذا توانايی گسستن از ارزشهای دروغين و از پيش ساخته شده و ساده انگارانه را داراست. بنابراين شير ، نماد ترديد و شكاكيت و انتقاد از فرهنگ و اخلاق دينی است ، اما هنوز به معنای ‌«ابر انسان‌» شدن نيست ، بلكه به معنای فردگرايی قهرمانانه است.
نيچه در اكثر آثار خود به انتقاد شديد از مسيحيت می‌پردازد و آنرا علت اصلی ركود و نزول انسان ميداند. قدرت دين بر انسان قدرتی نامربوط و نا به حق است و لذا بايد بر افتد. اما در پاسخ به پرسش ارزشهايی كه بايد جايگزين ارزشهای دينی گردند ، نيچه با تاكيد می‌گويد:
هيچ چيز.
چنين پاسخی نشانه شكاكيت و رويكرد انتقادی او به جامعه و انسان است. اما نگرش انتقادی نيچه در واقع نه متوجه انسان و جامعه بلكه اخلاق و ارزشهای حاكم بر آنهاست. با چنين نگاهی است كه نيچه مفهوم ‌«ابر انسان‌» را پيش می‌كشد كه مراد او تاكيد بر
فرديت انسان است. نيچه با گذار از مفهوم انسانهای عادی ذوب شده در دين يا در ايدئولوژی و يا هر مفهوم مشابه در جستجوی فرديت انسانی است كه در دوران او همچون نماد ‌«قهرمانی‌» غير عادی و فراتر از ارزشهای عام بشری جلوه گر ميشود. نيچه از نبود قهرمان در جامعه مدرن شكوه مند است. با اين وجود قهرمان مورد نظر نيچه نه نوابغ و يا شواليه‌ها بلكه كسانی‌اند كه انسان را در انسان بودن و ‌«خود بودن‌» نيرومندتر می‌سازند و ارزشها و اخلاق حاكم بر جامعه را زير سوال می‌برند. اما بايد بخاطر سپرد كه در اين ستيز عليه ارزشهای رسمی و اخلاق غالب اجتماع هيچ حقيقت مطلقی وجود ندارد. اين بدان معنی است كه انسان هرگز قادر به دسترسی به حقيقت مطلق نيست. لذا تلاش فرد انسانی برای خود يابی و راهيابی بسوی ايده آل ‌«ابر انسان‌» پيكاری است تراژيك. اما همين پيكار تراژيك است كه انسان را به منزلت قهرمانی فرا می‌روياند و از خود فراتر می‌برد.

ترور

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!!

تروریسم

 برخورد هواپیماها با مرکز تجارت جهانی در 11 سپتامبر حد اعلای فیلمی اکشن بود ، علاقه ای که هنر قرن بیستم به بازسازی امر واقعی در ساختاری رسانه ای ، مجازی وهمه بین دارد.

خود تروریست ها هم این انتحار را نه به خاطر ایجاد خسارت مالی بلکه به خاطر جلوه ی تماشایی وخیره کننده ی آن انجام دادند واینجا تازه پروسه ای از هنر ترکیبی رسانه ای آغاز می شود.تصاویر هواپیمایی که در 11 سپتامبر به یکی از برج های دوقلو ی آمریکا می خورد،نگاه خیره کننده ی رسانه ها وباتبع بینندگانشان را به خود معطوف یا بهتر بگویم میخکوب میکند،همه ی ما وادار به تماشای تئاتری مضحک می شویم.این تصاویر چنان بارها وبارها تکرار می شوند که خشنودی مرموزی از دیدن آن به ما دست می دهد.

بازسازی مجازی واقعیت انتقام از ابرقدرت های سرمایه داری حافظ نظم نوین جهانی از سلطه ، استثمار وسرکوب روزانه ی مردم دنیا. اینجاست که تصویر های مجازی زمخت وخشن بر روی تصویر تلویزیون یکباره همچون کابوسی وارد صحنه ی سیاسی و زندگی توده می شوند و واقعیت مجازی به امر واقعی زندگی مردم تبدیل می شود.

سوالاتی که بعد از دیدن چند ین باره ی این صحنه ها و رخدادهای بعدی به ما دست می دهد ،این است که چراتروریسم به شکل انتحار آغاز می شود؟ اصلا  علت اصلی بروزتروریسم چه بوده وهست ؟ مفاهیمی چون نبرد رودر رو وغیرت ملی و . . . چرا در حال اهتزازند ؟ تروریسم این امر جهان گیر وخطرناک در دنیا  می خواهد به کجا بینجامد؟ و چه رابطه ی میان جهانی شدن ،جنگ وتروریسم مشاهده خواهیم کرد؟

ترور درلغت انگلیسی اش به معنای رعب و وحشت است و در اصطلاح سیاسی اش به تعارض ونبردی نابرابرومستاصل ونه از روبرو به منظور حذف پدیده یا انسانی گفته می شود.

در کشتن از پشت ، سوژه ( ترور کننده) هیچ جایگاه وحق کلامی برای خود قائل نمی بیند یا بهتر بگویم به او هیچ حق کلام وبیانی داده نمی شود . سوژه در کلیت گفتمان جامعه (وحدت قدرت وزبان) هیچ منزلتی ندارد.

فرهنگ انسان کشی عمدتا محصول خرده فرهنگ هایی ست که گفتمان مسلط وابژه ی مسلط گفتمان هیچ نوع حیاتی را برای او قائل نمی بیند ودقیقا ترور محصول همین محدودیت جهانی گفتمان وکارکرد گفتمان می باشد.نظم جهانی گفتمان با تعریف خود به مثابه ی ابژه ی قدرت  خواهان نوعی همگونی ویکسان نمودن است تا با حل فرهنگ های جزیی ، فرهنگی انضمامی را تعریف کرده ومنطقی سلطه گر جهانی والبته مجازی را طراحی کند. از این رو خرده فرهنگ ها که دچار نوعی روان پریشی شده ونمی توانند برای خود راهی برای رهایی یابند ، ذات وجودی خود را در نبود می یابد ودست به هر اقدامی برای بود واحیای دوباره ی خود می زنند.

نظم نوین جهانی با طراحی حصارهای تودرتو ،تنها امکان رهایی را در نابودی قرار می دهد واز اینجاست که فرهنگ مرگبار نابودی را در نومنال خرده فرهنگ ها قرار می دهد.خرده فرهنگ های مرده با مرگی ناباور ،سعی بر این دارند که مردن خود را با زندگی وانمود کنند ویا برای چند لحظه در جهان رسانه باور وپارادایم باورش احیا شوند ،آری تروریسم در معنای امروزیش همان دنده ی چپ ناتوان محدودیت جهانی بدون درزی ست که برای انتقام از دهان بند مصنوعی وایزوله اش دست به انفجار خواهد زد تا گوش رسانه ها را برای چند لحظه به صدای خود بیازارد.این زنده ی مرده که علی الظاهر زنده است اما در همین حین مرگ خود را حس می کند ،سعی دارد مرگ ناخواسته ی خود را که بسیار زود می پندارد با انتقام گرفتن از تمام پدیده های زنده بازسازی کند.تروریسم محصول فضای نا امن وبدون درز جامعه ی جهانی ست که در این فضا می توانند او را بهانه ای قرار دهند تا با طراحی وتغذیه  ی به موقع، ارزش مازاد ابرقدرت های یکه تاز را در فروش کالاهایشان(همچون اسلحه وتسلیحات نظامی) به دنبال داشته باشد، نوعی دستاویز برای ساختن بازاربرای فروش بنجل هایشان در جهانی تحت تسلط  گفتمان وباتبع بازارخود .

این رشد ناموزون مبادلات وهدف قرار دادن ارزش مازاد برای ابر قدرت ها باید با نوعی دیگری به قول ژیژک لولو همراه باشد تا آنها بتوانند آن رشد ناموزون را با لشکرکشی های متداول وبا بهانه ی مبارزه با پدیده ای بازتولید کنند.همین تروریسم خود ساخته سرمایه داری را برای مدت های مدید بیمه خواهد کرد تا بازار فروش اسلحه وکالاهای نظامی شان حفظ وبسط پیدا کند.

اینجاست که تروریزم باید تقویت وتداوم یابد تا بازیگران عرصه ی نمایش اراده ی به مبادلات در برخورد مداوم منافع اقتصادی بتوانند از یکدیگر پیشی گرفته ودنیا را عرصه ی تاخت وتازهمه نوع جریانی به شرط تحت مدیریت بودنش تبدیل کنند.

بدین ترتیب تروریسم به تدریج پس از فروپاشی بلوک شرق وپس از یک دهه سرگردانی ابرقدرت ها درنبود دشمنی مجازی وموهوم به آلترناتیو مارکسیسم همان دشمن قسم خورده ی غرب تبدیل شد ومبارزه با این دشمن پنهانی ایدئولوژیک که منشا تمام شرهای اجتماعی را به او نسبت می دهند به اولویت اول غرب تبدیل می شود.

اما چیزی که امروزه پیداست در سیاست غرب وابژه های مسلط گفتمان وقدرت در دنیا ، پس از فروپاشی مارکسیسم شرقی دشمن ژوئیسانس و لذت ها وامور خیر؟دشمن غرب به تروریزم تبدیل می شود وآنها سیاست سلطه گری وکسب منافع سیاسی واقتصادی شان را باز  تحت مکانیسم دشمن موهوم ایدئولوژیک وخطرناک در دنیابازمی یابند .

اما امروزه جنگ بخش اکثریت  خواهان سلطه در ساحت مقدس قدرت ! علیه بخش اقلیت مرتد ، نبرد هیچ انسان انساندوست وصلح طلبی نیست ،نبردی ست برای از بین بردن سرکشی بخشی از نیروهای عاصی در درون همان ساحت آلوده وپاکسازی همان ساحت از عناصرخائن به گفتمان قدرت! گول نخوریم واجازه ندهیم تصاویررنگارنگ وپر زرق وبرق غرب با تجسد انواع لذت های توخالی فریبمان دهد. این جنگ ما نیست،ما انسانهای آزاد صلح طلب هستیم  

بیسارانی

بیسارانی و شعر او (1053-1114 ه-ق)- 1641 میلادی

بیسارانی را باید شاعر طبیعت خواند و دیوان او گواه این دعوی است. کودکی او در روستای بیساران که از توابع ژاوه رود است سپری شده است. روستایی با طبیعتی زیبا و کوه های سرسبز و خرم که پیرامون آن را درخت های بلوط گرفته است و بخشی از جوانی او هم در آن بهشت یعنی بیساران گذشته است. درباره ی کودکی او که چگونه گذشته است چیزی نمی دانیم و آثار او هم دراین باب ساکت است و از تذکره ها هم چیزی به دست نمی آید. این درست است که اشعار او درمیان مردم رایج است و همه به آن عشق می ورزند اما دراین اشعار نشانه ای از دوران کودکی او وجود ندارد. وی به سال ۱۰۵۳ ه ق در این روستای مینو نشان پا به    عرصه ی وجود گذاشت و نامش ملا مصطفی ابن ملا قطب الدین بیسارانی است و تخلص خود را از نام روستای خود گرفت و در کودکی در خدمت پدرش به تحصیل مقدمات علوم پرداخت و در جوانی به قریه پایگلان رفت و در مجلس درس حاج ملا احمد پایگلانی حضور می یافت و در اندک مدت استعداد کم نظیر خود را در فرا گرفتن مسائل علمی ظاهر ساخت و پس از آن سفر های بسیار کرد از آن جمله مدتی در نودشه و دیر گاهی در سنندج ماندگار شد و در خدمت عالمان دین چندین سال فقه و تفسیر قرآن و حکمت خواند تا به اخذ افتائ و اجتهاد نایل آمد و سپس به زادگاه خود بازگشت و مابقی عمر را به کار کشاورزی و دامداری و تدریس و وعظ و ارشاد مردم به سر برد تا به سال ۱۱۱۴ ه-ق جان به جان آفرین سپرد. 

 بیسارانی و پند و اندرز های او:سخنان بیسارانی سراسر درس زندگی - تلاش - ستایش خداوند - وصف طبیعت - عشق و پند و اندرز است و دیوان او همه ی این ها را اثبات می کند :

‌حه‌ق راگه‌ی راسه‌ن فه‌نوازی نیه‌ن

حه‌ق جه‌ فه‌ن بازان هیچ رازی نیه‌ن

حه‌ق وه‌ حیسابات پاره‌ و پول نیـه‌ن

لاش به‌نده‌ی دووره‌نگ هیچ قه‌بول نیه‌ن

راگه‌ی حه‌قیقه‌ت بگیـره‌ نه‌ ده‌سـت

بشو نه‌ مه‌یدان بی پیاله‌ی مــه‌ست

نوطق نه‌زانــیت به‌ره‌ش به‌ قه قنه س

راز پــه‌نهانیت مــه‌واچه‌ به‌ کـه‌س

 

بیسارانی و سروده های او در وصف خداشناسی

 در دیوان بیسارانی شعر های فراوانی در باب خدا شناسی به چشم می خورد. خداشناسی بیسارانی خدا شناسی واقعی است و به عقیده ی وی کسی که در این دنیا خدای یگانه و بی همتا را می خواهد باید بسیاری از کارهای بیهوده را کنار بگذارد و بسیاری از خستگی ها و سختی ها را تحمل کند تا به هدفش برسد:

 شیرین شه‌رم نیه‌ن شیرین شه‌رم نیه‌ن

شیرین په‌ی خاسان شه‌رت هه‌ن شه‌رم نیه‌ن

په‌ی چیش مه‌واچان حجاب خاس نیه‌ن

جه‌ ئافتاو خاسته‌ر که‌سی کی دیه‌ن

ئه‌گه‌ر په‌ی خاسان حجاب خاس مه‌بی

ئافتاب و مه‌هتاب که‌سی نمه‌دی

که‌سی وینه‌ی تو شه‌م بوجه‌مینش

لازم په‌روانان میان وه‌ دینش

ئیمه‌یچ په‌روانه‌ی شه‌م شناسانیم

په رو بال سفته‌ی دین خاسانیم

میلله‌ت پاک دین پیغه‌مبه‌رانیم

نه‌ک جه‌ طایفه‌ی که‌م نه‌زه‌‌رانیم

بنمانه‌ جه‌مین نوور پاکته‌ن

ئه‌ر تو پاکه‌نی جه‌ کی باکته‌ن

 

 

 

 

تاثیر ماموستا بیسارانی بر روی مولوی کورد و دیگر شاعران کوردستان

مولوی یکی از شاعران رومانتیک ادب کوردی می باشد که بیشترین ارتباط را با موج شعر دوران خود داشته است و با بسیاری از شاعران زمان خود مانند: بلبل-ملا عبدالله داخی-شیخ عزیز و شیخ عبدالرحمان جانوره ای-شیخ یوسف نوسمه ای-محروم وبسیاری دیگر ارتباط داشته است. همچنین در دیوانش آشکار می شود که از بسیاری از شاعران قبل از خود هم آگاه بوده است. مانند: مولانا خالد نقشبندی-ولی دیوانه و بیسارانی. آنچه که در اینجا جای بحث و گفت و گو دارد بیسارانی است چرا که بیشترین تاثیر را بر روی مولوی داشته است و این گواه بر بزرگی و والا مقامی بیسارانی می باشد و مطمئنا مولوی زیاده روی نکرده است که به بیسارانی لقب سه ودائی کامل را داده است. کامل در زبان عرفان به معنای رهبر و راهنمائی است که مرتبه و مقام خدا پرستی او بسیار بلند باشد که هر کس دست به دامان او شود همه بزم و رزم دنیا را کنار می گذارد و به حق نزدیک می شود. مولوی همراه این مرتبه ای که برای بیسارانی گذاشته است و او را در این مقام می بیند بیتی از شعر بیسارانی را با قصیده ی خود قفل کرده است:

                      های ره حمه ت ئه و قه بر سه ودایی کامل

                       سه ر مه شق مه ینه ت بێساران مه‌ نزل

                          "یانه  ویرانی  هه ر  وه  من  ئامان"

                          "مه تاوو گیرته ی که سیوته‌ر دامان"

مولوی در بسیاری دیگر از شعرهای خود از شعرهای بیسارانی بهره برده است مانند شعر زیر:

                                        موطریب بو وه داد دلگیریمه وه 

                                          پیری  ها  ئاما  وه  پیریمه وه

                                         نه وات ویرانه ی دل که رو ئاوا

                                        چه نی به سته ی فه رد بیساران ماوا

در اینجا نیز مولوی آواز شعر های بیسارانی را با صدای آن موطریب همتا میکند و این سه بیت را می آورد:

                                      ئینه گرد جه وه خت نادانیم بیه ن

                                   فه صلی سه ر مه ستی و جه وانیم بیه ن

                                     ئیسه ها جه گشت په شیمانیم به رد

                                     واده ی پیریمه ن جوانیم ویه رد

                                      کوچ دواییمه ن  یاوانم نوبه

                                     نوبه ی توبه مه ن  که ره م دار توبه

مولوی در شعر زیر که در پاسخ یکی از نامه های شیخ عزیز جانوره ای نوشته است باری دیگر پنجه ارادت را بر سر بیسارانی گذاشته است:

                                      بیسارانیه ن نه توی فه ردمه ن

                                   "خه م چه نی خه مان زوو مبو ساکن"

همچنین در شعری دیگر که در پاسخ نامه ی شیخ سراج الدین نوشته است دو بیت دیگر از شعر های بیسارانی را به کار برده است که همان دو بیت را شیخ همراه با نامه برای مولوی فرستاده است:

                                 "یا کا غه ز بریان یا مه لا مه رده ن"

                                 "یا خو عارته‌ن دوس وه یاد که رده ن"

                                "غه مگین مه نیشه غه م بده ر وه باد"

                                   "فه له ک نمازو که س وه خاتر شاد"

این ها نمونه هائی بودن که والا بودن ارزش و اعتبار بیسارانی نزد مولوی را آشکار میکند و این نشانه ی توانایی بیسارانی در قلمرو شعر می باشد. اما تاثیر بیسارانی فقط بر روی روح و روان و شعر های مولوی نبوده است بلکه بر روی بسیاری از شاعران دیگر مانند: پیره‌ مێرد و مستوره ی اردلان نیز تاثیر گذار بوده است اما ما مولوی را برای نمونه بیان کردیم چون از آنها نامدار تر می باشد.                                                                               

عشق بیسارانی و آمنه

بیسارانی در جوانی شعر می سرود. هنگامی که در روستای پایگلان مشغول تحصیل علوم بود در رهگذری ناگهان دلباخته ی دختری به نام آمنه گردید. خانه آمنه دیوار به دیوار مسجدی بود که بیسارانی در آن درس می خواند و دیدار آنان چندین بار تکرار شد اما هیچگاه مجال صحبت کردن با هم را نداشتند و هر دو در آتش عشق هم می سوختند و می ساختند. بامدادی که عاشق شیدا تمام شب را به یاد معشوق گذرانده بود به اقامه ی نماز صبح برخاست و به راز ونیاز با خدای خود پرداخت و ناگاه از خانه ی مجاور صدای دلنشین یار به سمعش رسید و بی تابانه کتابی را زیر بغلش گذاشت و به پشت بام مسجد رفت به امید اینکه جمال یار را مشاهده کند و لحظاتی در آن خلوت با او بنشیند اما از بخت بد درخت توت تنومندی با شاخ و برگهای فراوان مانند دیواری جلو دید او را مسدود کرده بود و بیسارانی نومیدانه ابیات زیر را آرام آرام سرود. گویند بعد از زمزمه کردن این ابیات باد شدیدی شروع به وزیدن گرفت و شاخ و برگ درخت را در هم شکست و پس از آن بیسارانی هر بار که آرزوی دیدار یار را می کرد بر بالای بام مسجد می رفت و از آنجا به تماشا و تمنا می پرداخت و به آرزوی خود می رسید.

عشق بیسارانی و آمنه (شیعر)

چلی نه‌ په نا چلی نه په نا

چلی چون ره قیب مدران نه په نا

هورئامان مدران نه رووی ته مه نا

مه ر باد قودره ت بده روش فه نا

وه باد قودره ت له تار له تار بو

نمازو بالای قیبله م دیار بو

بسوچوبه ئاه بازه ده ی سه حه ر

ریشه ش جه زه مین به ر بیو وه به ر

تا بالای قیبله م چون شه م خانان

بوینووش به چه م جه به رزه بانان

ساده زیستی بیسارانی و رابطه او با طبیعت

بیسارانی چنانچه گویند مزرعه ای داشت و چند گوسفندی که با آنها امرار معاش می کرد و در گوشه ی آرام خانه ی خود آسایش خاطر را داشت و از زندگی ساده ی خود لذت می برد و اوقات فراغت را هم به سرودن شعر می پرداخت . با وجود فتنه هایی که در آن زمان روی می داد ناچار غالبا در منطقه خود اورامان می ماند و چون در جوانی از علم مدرسه ها بهره برده بود به ادعای خود هم از منقول بهره داشت و هم از معقول بی نصیب نبود. هنگامی که پدرش فوت کرد وی سی و پنج ساله بود و در شعر و هنر در دیار خود بیساران آوازه بلند داشت و مردم اشعارش را حفظ می کردند و از آن لذت می بردند. شاعر با شور و هیجان زیبایی های بهار را در اشعارش توصیف می کند و روح حساس او در برخورد با این زیایی ها به هیجان می آید و آوای پرندگان گوناگون او را به یاد نغمه های خنیا گران می اندازد و بانگ کبک و آوای فاخته مانند صدای نی چوپانان کورد در گوش او طنین می افکند و صدای اردک و مرغابی او را به یاد طنبور می اندازد و رنگ سبزه ها و بدایع رنگین کمان در شعر او جلوه گر می شود اما زیبائی گل ها بیشتر از همه ذوق او را تحریک می کند چنانچه در صحفه ۴۱ دیوان خود بیان می کند.       

بیسارانی و حسرت او برای کودکیش

بیسارانی به یاد دوران کودکیش می افتد و افسوس می خورد که دوران کودکیش زود سپری شده است و در آن دم پیوسته با کودکان هم سن و سالش بازی می کرد و به آغوش دخترکان خوبروی می رفت آنان را دیدار می کرد اما اکنون که پیر شده نازداران از او رم می کنند. چنانچه در صحفه ۲۱ دیوان خود بیان می کند.

بیسارانی پدر شعر رومانتیک کوردی

بیسارانی یک شاعر رمانتیک است و اشعار او بسیار شیوا و دلنشین و ساده و روان است و بیشتر آن در وصف معشوق و طبیعت و مسائل اجتماعی است و در آن تنوع وجود دارد و پیروی از احساس و خیال پردازی و سفرهای رویائی و قبول مشکلات در اشعار او موج می زند و چنانچه می دانیم شعر رومانتیک در قرن نوزدهم میلادی پدید آمده است و رمانتیک به زمانی اطلاق می شود که شاعران توانستند از زیر نفوذ ادبیات فرانسه به در آیند وادبیات این عصر متمایل به نمایش حقیقت خارجی مسائل گردید و آنان طرفدار زیبائی و سادگی بیان بودند که قواعد کلاسیک آنها را فراموش می کرد و خاصه ی اصلی آنان عبارت بود از رجحان احساس و تخیل بر استدلال و تعقل. در صورتی که بیسارانی قبل از بوجود آمدن این مکتب اشعار خود را سروده است چنانکه در صحفه ۸۶ دیوان خود بیان می کند.

بیسارانی و اشعار او در رابطه با مسائل اجتماعی

بیسارانی در اشعارش به مسائل اجتماعی نیز اشاره می کند از جمله در یکی از غزلیاتش مسائل غریبی و آوارگی را پیش می کشد و می گوید: قلب غریبان مانند برگ گل نازک است و باید آن را حفظ کرد وغریبان را نباید آزرد و آنها را باید نوازش کرد تا خداوند از چنین کسانی راضی باشد چنانکه در صحفه ۸۱ دیوان خود بیان می کند. 

وصیت ماموستا بیسارانی در رابطه با محل دفن خود

بیسارانی در یکی از غزلیاتش در خواست می کند که گورش را در موضعی بنا کنند که هر بهاری باد بهاری و نسیم بر او گل افشاند و نزدیک به آب آبشار باشد و برگ های شکوفه های رزان ب  خاک آن ریخته شود و خاکش در زیر گل پنهان گردد تا بلکه یارش به گشت و گذار بیاید و نا بلد و نا آگاه پا به مزار او نهد و آن گاه دردش ساکن شود و آرام گیرد چنانکه در صحفه ۶۷ دیوان خود یعنی دیوان بیسارانی ویراسته دکتر صدیق صفی زاده بیان می کند و وصیت خویش را به صورت یک شعر بیان می کند.

دیوان بیسارانی

 

دیوان بیسارانی شامل غزلیات و قصاید و قطعات عرفانی است و او در برخی از اشعارش عشق و الوهیت را در قالب می و باده نشان می دهد و طبیعت را نیز ماهرانه توصیف کرده است و شعر او به حدی ساده و روان است که همه آنرا می فهمند و نیازی به شرح و تفسیر ندارد و این از خصایص شعر رمانتیک است. بدین گونه بیسارانی شاعر طبیعت و شاعر عشق و زندگی هم هست و اشعار او نغمه ای است نا تمام که خواننده در مطالعه آن خود را با کودکی می بیند که از سر عشق این نغمه را می خواند و چنانچه شنیده ام رساله ی دیگری به نام عقیده نامه دارد که در آن درباره عذاب قبر و قیامت صحبت کرده که متاسفانه تاکنون یافته نشده است. 

 


 

        کچی هه تیو

                                                                  کچی هه تیو

له ویرانه یه کی چول و بی ده نگا                        له نیو مالیکی سه رد و دل ته نگا

خه و توه خه مین کچیکی هه تیو                           هه تیوی خوشی له دونیا نه دیو

دایکی به ینیکه دوره له دونیا                              ئه و کچه ماوه له ویدا ته نیا

مندالی بچوک له نیو به رگی خه و                                   ئه دا له گونای شه وقی مانگه شه و

به لام ئه و کچه هه تا کو به یان                            گو تو ویژ ده کا له گه ل ئه ستیران
له وان ده پرسی دایکی وا له کوی
                        بو چی به ته نیا هیشتویه ته جی

ساتی فرمیسکی لی جیا نا بی                               ئا خو منداله و دلنیا نابی

گوی بگره ساتی به سه ر هاتی ئه و                                   له گه ل ئه ستیران چی ده کرد ئه و شه و

ئه ی مانگی جوان ئه ی ئه ستیره کان                     ئیوه ده بینن له نیو ئا سمان

باغی به هه شتی خودا له کوی دا                          ده لین دایکی من وا له ئه ویدا

ئه ی ما نگ تو دایکی ئه ستیره کانی                       تو خودا پیم بلی ئه گه ر ده زانی

ئه ستیره کانت کو بوو نه ته وه                                           وان له گه ل خوتا چه شنی هه ر شه وه

پیم بلی دایکی من که ی دیته وه                            منیش ئه ستیره م مانگی من ئه وه

 

یادبود

جوانه

گيرم كه در باورتان به «خاك» نشستم

و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است!

با «ريشه» چه مي كنيد؟

گيرم كه بر سر اين بام

بنشسته در كمين پرنده اي

پرواز را «علامت ممنوع» مي زنيد؛

با «جوجه هاي نشسته در آشيانه» چه مي كنيد؟

گيرم كه مي زنيد،

گيرم كه مي بُريد،

گيرم كه مي كُشيد،

با «رويش ناگزير جوانه» چه مي كنيد؟

شعر

ازجنابت که به یک دسته گل شادشدم بسته دام جــــابودم وشادشدم

بایش افزودمرابهجت ونونش نزهت فاش گویم که به فایش به فرح شادشدم

روی شیرین که چوبنمودشدم حیرانش غایه عشـوه اودیدم وفرهـادشدم

ماموستاناری1323- 1253 (ه ش)