شعر نو
مرا زمانه در خویش چنان شست و شویم داده بود،
که رویین تن بودم به درد.
پاشنهی آشیل این پیکر بی جان،
آغوش تو بود.
رفتی و من ناجوانمردانه پشت دروازه های شهر جان دادم
نمیدانم!
هلن امشب در بستر برهنهی کدامین نامرد خفته است...
اسب تروایم کجاست؟
میخواهم جهانی را به آتش بکشم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۰ ساعت 17:27 توسط ئاراس
|