تقديم به كاك سلمان در ديار غربت

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 21:57 توسط ئاراس
|
این شبها، عجیب نظم جهان را به بازی گرفتهای.
چشمانت را که میبندی تنها دو ستاره خاموش میشوند
اما
تاریکی کمر ماه و خورشید را میشکند.
من که جای خود دارم...
پروندهی ما را که بخوانی،
سرشار از توبهنامه است.
ما عاشقانههایمان را بر دفتری نوشتیم،
و دادیم تا مقامات ذیربط،
در بخش ممنوعه بایگانی کنند.
دیروز اما،
قلبم دوباره دیوانه بود،
عاشقانهات میخواست، قفس را بشکند.
و امروز،
دیگر دستم به توبه کردن نمیرود،
سنگسارم کنید.
مرا زمانه در خویش چنان شست و شویم داده بود،
که رویین تن بودم به درد.
پاشنهی آشیل این پیکر بی جان،
آغوش تو بود.
رفتی و من ناجوانمردانه پشت دروازه های شهر جان دادم
نمیدانم!
هلن امشب در بستر برهنهی کدامین نامرد خفته است...
اسب تروایم کجاست؟
میخواهم جهانی را به آتش بکشم